
در مطلب قبلی اشاره کوتاهی به داستان تنبلی اجدادمون داشتم. حالا می خوام این داستان رو بطور مفصل تر تعریف کنم!
عرض شود خدمتتون که همونطور که می دونید اجداد ما از قوم آریایی بودند که پس از مهاجرتی طولانی ایران را برای زندگی مناسب تشخیص داده و در نواحی جنوب غربی ایران فعلی ساکن شدند. عده ای از آنها هم شاید ایران را برای زندگی مناسب تشخیص نداده و راهی اروپای فعلی شدند! حالا مشکل من با اجدادمون اینه که آقا جان! چرا تنبلی کردید؟! چرا توی اولین جایی که به نظرتون خوشگل مشگل اومد ساکن شدید؟! چرا با بقیه قومتون نرفتید اروپا؟! چرا به فکر نوادگان بدبختتون (که همون ما باشیم!) نبودید؟! آخه ما چه گناهی کردیم که به خاطر راحت طلبی شما نباید ویزای شینگن داشته باشیم؟!!!
و این بود داستان ما! برای آمرزش روح همه درگذشتگان صلوات!
نظرات ()
امروز فکر میکردم که سالهای زندگی آدم مثل باغ وحشه! یک سال موش، یک سال بز، یک سال گاو، و از این قبیل! سال دیگه هم که گویا سال ببره!
و بیشتر فکر کردم که چرا حیوان؟ نمیشد این اجداد تنبل ما (که تنبلی آنها قصه مفصلی دارد!) اسم گل روی سالها میگذاشتند؟! یا اسم درخت؟ یا هر چی؟!!
و بیشترتر فکر کردم! هیچ چیزی مثل حیوانات نیست! گل هر شکل و بویی که داشته باشه بازم گله، و همینطور درخت، یا چیزهای دیگه. ولی حیوانات هر کدوم ویژگی خاصی دارند، صفت منحصر به فردی دارند. موش موذی، خوک شکمباره، بز کله شق، گاو آرام و ...
دیگه به نتیجه رسیدم! انسان مجموعه ای است متفکر از صفات حیوانی!
.
.
پیشاپیش سال نو مبارک! باشکوه باشید چون ببر!
نظرات ()

سپیدی آمده است!
بر شهرم.
.
یاد دلم افتادم!
که چه نرم و آرام بر آن نشسته ای . . .
نظرات ()صبر کردم تا یک هفته ام شود! یک هفته و 29 سال!
فکر کردم . . . یک هفته؛ به 29 سال!
افسوس؟ اندکی، گاهی . . .
پشیمانی؟ بود . . .
عبرت؟ تا توانستم . . .
.
.
و امید؟ سرشار! به اندازه تمام 29 سال، برای هر آنچه مانده از ایام . . .
راستی چرا می گویند 29 بهار را دیده ام؟ مگر پاییز دل ندارد؟! یا بهار، یا تابستان؟
بهترین ارمغانم را گرفته ام؛ یک سال است!
.
یک هفتگی ام مبارک! پس از 29 سال!
نظرات ()
آفتاب صحرا
واپسین پرتوهایش را از افق پایین می برد
و شب دامن می گسترد.
می ایستیم
و اندکی میاساییم.
می خوانیم
نغمه هایی از عشق
و قصه هایی از اندوه.
ستاره های شب
ارواح آسمان،
رهنمایند
تا سپیده دمان
که در آغوشت
صبح را نظاره کنم . . .
.
ترجمه ای آزاد از آهنگ Rajaz از گروه Camel
به یاد اولین شب در کویر
نظرات ()
این روزها بسیار می اندیشم؛ بسیار رنج می کشم. همه جا نام حسین را می شنوم، خیمه حسین را می بینم، چای حسین را می بینم. اما خودش را، هدفش را، دغدغه اش را . . . دریغ!
این روزها بسیار می اندیشم. حسین برای چه سر به سر نیزه داد؟ که سیاه بپوشند و مو پریشان کنند و صورت نتراشیده بگذارند؟ آن هم در دینی که آراستگی و پاکیزگی از ایمان است؟ که تا ابد به یادش سینه از ضربت دست ملتهب کنند؟ که سر به دست تیغ بسپارند؟ که حاج ها تخیلات خود از مهلکه کربلا را با ناله های ساختگی بهانه مویه خلق کنند؟ که کرور کرور صرف سیر کردن سیران شود؟ . . . نه برادر! نه مومن! نه مسلمان! نه بنی بشر! حسین سر از تن داد که تا روز ازل بزرگداشت جنگ با ستمگر باشد سالروز شهادتش. که لااقل ده روز از سال یاد آوریمان کند حق خواهی را.
این روزها بسیار می اندیشم. کربلا کجاست؟ در عراق، یا همینجا در پیاده روی انقلاب؟ زینب کیست؟ خواهر دلاور حسین، یا مادر داغدیده ای که ندای هل من ناصرش عرش را لرزانده است؟ شمر و یزید کیستند؟ قاتلین حسین، یا . . . . برادر چشم باز کن! پرده سیاه از حسین کنار بزن و هدف سپیدش را ببین. آن ضربت را بر سینه ات مزن، تا سینه ظلم هست! آن زنجیر را بر شانه ستبرت مزن، قاتل برادر و خواهرت را تار و مار کن! برادر آذری غیورم! آن تیغ را بر سر دلاورت مزن، هنوز دیارت در چنگ ستم است!
اما افسوس . . . که "اکثرهم لا یعقلون"!
نظرات ()
کل قضیه راجع به این عکسیه که گذاشتم بجای عکس پروفایلم! یکی از دوستان عزیزم از این عکس گله کرد، و می خواستم قبل از که عوضش کنم و یکی دیگه جاش بذارم یه سری توضیحات راجع بهش بدم.
این عکس جلد آلبوم موسیقی ناقوس جدایی (Division Bell)، آخرین آلبوم گروه پینک فلویده. قابل توجه که این عکس ساختگی نیست و واقعاً این مجسمه رو به ارتفاع چندین متر از فلز ساختند و گذاشتن توی مزرعه و ازش عکس گرفتد! یکی از آهنگهای این آلبوم که به نظرم به این تصویر مربوط میشه اسمش هست "به حرف زدن ادامه بده" (Keep Talking). آهنگ با صدای کامپیوتری استیفن هاوکینگ، بزرگترین فیزیکدان معاصر (که احتمالاً میدونین به دلیل ناتوانی نخاعی فقط با کمک کامپیوتر میتونه صحبت کنه) شروع میشه. کل آهنگ از زبان انسانیه که به هر دلیلی مدتی بین دیوارهای خودش محبوس بوده و حالا میخواد دوباره ارتباط و گفتگو رو آغاز کنه.
شاید این عکس رو انتخاب کردم به این دلیل که توی ناخودآگاهم نماد ارتباط دو انسانه! منم که دوباره گفتگو رو از طریق وب شروع کردم یه جورایی یاد این عکس افتادم و گذاشتمش اونجا! حالا باهاش خداحافظی میکنم تا بعد!
.
پی نوشت: عکس رو می ذارم بالای این پست که وقتی عکس وبلاگ رو عوض کردم کسی گیج نشه که آقا جان کدوم عکس رو میگی؟!!!
نظرات ()سلام.
من کلاً دیر جو گیر می شم!
مدتها بود که نوشتن رو فراموش کرده بودم؛ تقریباً از زمان تعطیلی یاهو 360 (البته من همیشه توی ذهنم در حال نوشتن هستم!). روزها می گذشت و محیطهای دیگه ای که برای نوشتن انتخاب کردم چنگی به دل نمی زدند. هیچوقت سراغ سایتهایی مثل پرشین بلاگ نمی رفتم، چون خودمو یه وبلاگ نویس واقعی نمی دونستم! ولی خوندن بلاگ بعضی از دوستان عزیزم خیلی قلقلکم می داد! (مهمترینش اینه!) از اونجایی که کلاً دوست ندارم از روی هوس و جو گیری سراغ کاری برم صبر کردم تا حسابی قلقلک بشم! یه جورایی تنم عادت کرد! تا اینکه امروز گذاشتم جو منو بگیره و این بلاگ رو ساختم!
شاید برگشتن به روال قبلی که توی نوشتن داشتم یه کمی سخت باشه، ولی سعی خودمو می کنم. تنهام نذارید . . . 
نظرات ()