ديوار من

 
برادر!
نویسنده : مجتبی تقوی - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

این روزها بسیار می اندیشم؛ بسیار رنج می کشم. همه جا نام حسین را می شنوم، خیمه حسین را می بینم، چای حسین را می بینم. اما خودش را، هدفش را، دغدغه اش را . . . دریغ!

این روزها بسیار می اندیشم. حسین برای چه سر به سر نیزه داد؟ که سیاه بپوشند و مو پریشان کنند و صورت نتراشیده بگذارند؟ آن هم در دینی که آراستگی و پاکیزگی از ایمان است؟ که تا ابد به یادش سینه از ضربت دست ملتهب کنند؟ که سر به دست تیغ بسپارند؟ که حاج ها تخیلات خود از مهلکه کربلا را با ناله های ساختگی بهانه مویه خلق کنند؟ که کرور کرور صرف سیر کردن سیران شود؟ . . . نه برادر! نه مومن! نه مسلمان! نه بنی بشر! حسین سر از تن داد که تا روز ازل بزرگداشت جنگ با ستمگر باشد سالروز شهادتش. که لااقل ده روز از سال یاد آوریمان کند حق خواهی را.

این روزها بسیار می اندیشم. کربلا کجاست؟ در عراق، یا همینجا در پیاده روی انقلاب؟ زینب کیست؟ خواهر دلاور حسین، یا مادر داغدیده ای که ندای هل من ناصرش عرش را لرزانده است؟ شمر و یزید کیستند؟ قاتلین حسین، یا . . . . برادر چشم باز کن! پرده سیاه از حسین کنار بزن و هدف سپیدش را ببین. آن ضربت را بر سینه ات مزن، تا سینه ظلم هست! آن زنجیر را بر شانه ستبرت مزن، قاتل برادر و خواهرت را تار و مار کن! برادر آذری غیورم! آن تیغ را بر سر دلاورت مزن، هنوز دیارت در چنگ ستم است!

اما افسوس . . . که "اکثرهم لا یعقلون"!


 
comment نظرات ()